حالم خوب بود و میخندیدم...از روی شادی و غمش رو نمی دونم....اما کاش اون آهنگ رو نمی شنیدم ...آهنگی که انگار ساخته شده تا باعث شه ریتم قلبت عوض شه ، تپش زیر چشمهات بیاد و ناخواسته به زبون بیاری :چی میشد که اون همونی بود که من فکر میکردم ؟مثل خیلی از آدمها ؟به جایی از دنیا بر می خورد ؟چرا می بایست یک عده درگیر همچین تجربه ای بشند و یک عده ...نمی دونم...با اینکه این آهنگ و خوندن اون نوشته ها بغض آورد توی گلوم ولی میخوام اینقدر بهش گوش بدم تا ریتم قلبم دوباره عوض شه ...هیچ کار خدا بی حکمت نیست...می دونم...اشتباه از من بوده ...می دونم...اما میشد اون کسی که سر راه من قرار میگرفت همونی بود که می باید بود !نمیشد ؟
شب، قبل از خواب برنامه ریزی میکنی برای فردا ...دوست داری صبح سه چهار ساعت درس بخونی اما مجبوری برای انجام یه کار اداری بری بیرون اصلا هم نمیشه انجامش ندی !
به خاطر دیرخوابیدن و در کنارش اثرات یه قرص از هشت و نیم زودتر نمی تونی بیدار شی !
بعد هم که هول هولکی خوردن صبحونه و لباس پوشیدن به منظور سریع بیرون رفتن از منزل!
قبل بیرون رفتن از خونه میگی : مامان الان ساعت نه هست دعا کن من ده خونه باشم !
میری سر خیابون و منتظر تاکسی می مونی !
عجیبه !چرا امروز این همه تعداد تاکسی ها کمه !؟
حتی شخصی ها هم کم شدن !یه بیست دقیقه ای منتظر تاکسی میمونی مثل سایر مردم منتظر !همه شاکی و در حال غر زدن !تا اینکه بالاخره یه شخصی میاد و همراه چند نفر دیگه سوار میشی !
متوجه میشی ترافیک سنگین تر از همیشه است !یعنی وحشتناکه !میلی متری ماشین حرکت میکنه !
از غر غر راننده میفهمی که بله !امروز روز ب/س/ی/ج/ه و و اینها میخوان عرض اندام کنند اون هم با یه سری جینگیل پینگیل که از مدرسه میارنشون ...
از نصف راه مسافرها مجبورند که پیاده شن چون مسیر بسته است و باید با پاهای محترمشون به مقصد برسن!
یه ده دقیقه ای اینور پیاده میری !دوباره باید تاکسی بگیری اما باز هم توی اون خیابون ترافیکه به همون دلیل مذکور !
ملت همه آواره شدند !انگار اصلا شهر جنگ زده شده !...از کنار خیلی ها که رد میشی لعن و نفرین میشنوی که این مسخره بازی ها چیه ...
ته دلت هی میخوای نفرین کنی اما جلوی خودت رو میگیری...عصبانیت از چهره ات پیداست...
قرار بود ده خونه باشی اما ده تازه رسیدی به محل مورد نظر !سر و ته این شهر رو هم بیارن چهارتا خیابون بیشتر نداره و در حالت عادی داره از ترافیک منفجر میشه اما به هر صورت حالا یه مسیر ده دقیقه ای یک ساعت طول کشیده !
کارت در محل مورد نظر 5 دقیقه ای انجام میشه !به توصیه ای یک آشنایی که در همون محل دیدیش باز هم به دلیل همون دلیل مذکور شلوغی و بسته شدن مسیر بهتره پیاده بری !
خلاصه پیاده راه میفتم میرسم به میدون اصلی شهر ! میدون از سمت مسیر خونه بسته است و از تاکسی و ماشین و وسیله نقلیه هم خبری نیست !
مرتب هم صدای یه آقای بدصدا میاد که شلوغش کرده و تشکر میکنه از حضور خبرنگاران و عکاسان و انتشار این حضور ملیونی !!!فکر کن !!!ملیونی !!!
یاد حرف آقای توی تاکسی میفتی که استادیوم به این بزرگی پدر امرزیده ها نمایش دارین برین اونجا شبانه روز راهپیمایی کنین چرا ملت رو علاف میکنین !در همین اثنا بود که یهو جمعین متلاشی شد و عین مور و ملخ شهر به خرمشهر تبدیل شد و کم کم سر و کله ی ماشین ها پیدا شد..
القصه بنده ساعت دوازده رسیدم به منزل و درس در کل تعطیل شد !انگار کوهنوردی کرده بودم بسکه راه رفته بودم و دیگه نفسی نداشتم .اصلا بهم برنامه ریزی نیومده !
به خودت میگی بعد از ظهر مال توست آوامین ...از وقت بعد از ظهرت استفاده کن !
خسته ای ...بعد از نهار و بند و بساط میری میخوابی و ساعت رو برای نیم ساعت بعد کوک میکنی !اما اونقدر خسته ای که در عالم خواب و بیداری آلارم موبایلو آف میکنی هلش میدی معلوم نیست کجا !
بعد هم که بیدار میشی و میبینی غروب شده !!!داری حرص میخوری که توی این حرص خوردنا یاد آقای زیپ میفتی که قرار بود امروز آزاد شه و زیگزاگ از نگرانی در بیاد !بدو یه فرصت گیر میاری و میای نت و خوشحال هم که میشی بعد هم خب یه ساعتی همین طور اسیر این نت اعتیاد آور میشی !
ساعت هفت شده و میخوای درس بخونی که تلفن زنگ میزنه و عمه و فلان دوست و فلان کس یادت کردند و کارت دارند !بعد هم نوبت شام و بعد از شام هم سر و کله زدن با خواهرها سر شستن ظرفها !
اونقدر سر و کله میزنی که معده ات درد میگیره و همزمان با معده درد و حرص خوردن از اینکه امروز اصلا درس نخوندی ،سریال تی وی هم شروع میشه و باقی ماجرا !!
سرجمع خودمو مجبور کردم و با هر ضرب و زوری که بود دو ساعت زبان خوندم و چهل و پنج دقیقه ریاضی اون هم آخر شب !
الان هم توی اینترنت دنبال مبحث مدیریت زمان هستم !!!شما ها هم اگه سایتی، کتابی، تجربه ای دارین که میتونه کمک کنه لطف میکنین اگه اطلاع رسانی کنین به بنده !ممنوننتون میشم و دعا میکنم دکتر شین !
اینطور پیش برم قضبیت آباد سفلی هم قبول نمیشم !این عذاب وجدانه بدجوری داغون میکنه آدم رو !
یه تار موی خستگی ناشی از درس خوندن شرف داره به عذاب وجدان درس نخوندن !!!
واقعا من هر دفعه برای فردام برنامه ریزی میکنم یه چیزی میشه که نشه اجراش کنم !
الان من موندم و دو ماه و نیم وقت و یه عالمه درس نخونده و سخت و کلی استرس و فلان و بهمان !نه اینکه خیلی زود شروع کردم و تغییر رشته هم ندادم و رشته ام هم اصلا سخت نیست واسه همین اینطور وقتم از دستم میره !!!
نامردم اگه فردا هشت ساعت درس نخونم !!!شماها شاهد باشین ...
من برم بخوابم فردا یه عالمه درس دارم !بیکار که نیستم که !
*قالب جدیدم رو دوست دارم ...زحمتش رو دوست دور و نزدیکم کشیده ...خیلی ممنون عزیزم ...
شنیدم فوت کرده دلم سوخت !آره واقعا !دلم سوخت !ازاینکه تا چند وقت پیش زنده بود و حالا دستش از دنیا کوتاهه...بالاخره آدم بود...و آبروریزی و رسوا شدن یکی از بدترین بدبختی های دنیاست... اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که از فشار این آبرو ریزی بیماریش وخیم شده و از پادرش آورده ...
در هر صورت ظاهرش که سرشار از اعتماد به نفس و بهتره بگم پرورویی بود...اما کی می تونه از ظاهر درست و دقیق قضاوت کنه !؟
به نظرم کردان آدم بدشانسی بود که یکی دستشو رو کرد !یعنی بهتره بگم بز اورد !
چون از اون دروغگو تر هم توی این مملکت وجود دارند که ...
روز اول دلم سوخت و برای آمرزش گناهانش به عنوان یه انسان فاتحه هم دادم...
بعد دیدم...ای بابا..اینها پررو تر از این حرفهان... این سه روز هر ساعت که اخبار پخش میشه ،مدام از فوت ایشونو و از دست دادنشو مراسم و فلان و بهمانشون حرف میزدن انگار که انیشتین رو ازدست دادیم.اونوقت این همه جوون به ناحق می میرن و برچسب اغتشاش گر هم روشون میخوره،اصلا این جوونها که به قول خودشون سرمایه های مملکتن هیچی ،اون همه آدم بیگناه توی زاهدان راسشون اون سردار سرتیپ که اسمش یادم نیست و کلی سرباز بیچاره کشته شدند، چرا فقط یه روز حرفشون زدند و بعد هم هیچی به هیچی و خفه کردن ماجرا ؟!؟
این همه هواپیما سقوط میکنه و ملت بیگناه به خاطر بی کفایتی یه عده جونشون رو از دست میدند و هیچی...اون وقت یکی آدمی که دروغش رسوا شده و آبروی مملکت رو با کردانیسم برده به جای خفه کردن قضیه لااقل برای حفظ آبروی طرف !، خبر فوتش رو توی بوق و کرنا میکنن و شعر مرو ای دوست مرو این دوست اصفهانی رو پخش میکنن !
از اون بدتر اعلام یک روز عذای عمومی در مازندران و بدتر از همه ی اینها نامگذاری سرباز مخلص خدا و خدمتگذار وطن به ایشون !
اون که ملت رو مچل کرد و با فوق دیپلم به دانشجوهای دکترا درس داد و جوابشم باید پس بده اون دنیا .
اما من دارم از دست این آدمهایی که یه ادم که دروغش برملا شده رو مخلص و خدمتگذار میدونن دق میکنم !
آخه تا چه حد توهین به شعور ملت ؟از کی دروغگو نام مخلص میگیره؟کم جرمیه درس دادن به دانشجوی دکترایی که جون کنده تا برسه به اون مقطع و اون وقت یه فوق دیپلم بهش درس بده ؟!
کردان با کردانیسم برای خودش آبرو ریزی خرید و گناهش به گردن خودش و همدستهاش...نکته تاسف برانگیز اینه که علیرغم حرفهای سابق بعضی ها، طوق رسواییت هم به گردن گناهکار قرار نگرفت که هیچ کلی مدح و ستایش هم شد و مخلص نام گرفت !!!
صدای بارون میاد...همون ریتم خاص و در نوع خودش آرام بخش...
از ظهر تا الان داره میباره...گاهی تند و گاهی آروم...و گاهی با صدای فریاد آسمون قلمبه ...امروز هم با صداش هم نوا شدم ...و باریدنش من رو که می باریدم آروم کرد !
توی این هوای بارونی همراه سردرد و سکوتی که ایجاد شده دلم شیرینی خواست ...شیرینی به طعم محبوب ترین خوراکی دنیام یعنی بستنی...
بهتر دیدم به خودم یه جورایی امتیاز بدم ... گور بابای اضافه وزن ...توی درک لذت و شیرینی زندگی ممکنه گاهی اونقدر فقیر و ناتوان بشیم که خوردن بی ربط بستنی این وقت شب حتی اگه گلو هم کمی درد بکنه ،ایجادکننده ی طعم شیرینی باشه و محرک آوردن شیرینی های بعدی... !
خوب که نگاه میکنم میبینم مدت زیادیه که به خودم خیلی از این امتیاز ها دادم ...اما فعلا گور بابای تیپ و هیکل و ایروبیک و وزن کم کردن ...روزهام دقیقا عین هوای پاییزه ...گاهی سرد...گاهی گرم...گاهی خیس و گاهی خشک...خدا هست...هوا هست...آسمون هست...بارون هست ...زندگی هست ...خنده هست ...اشک هست ... ولی اول و آخرش امید...این امیدی که هست و گاه گاهی هم نیست میشه ولی زورکی و با هزار تقلب و تقلا سعی میکنم پیداش کنم و نگهش دارم که از دستم در نره و صد البته که فعلا در حال رقابتیم با هم و فکر کنم حالا حالا هم رقابت داشته باشیم در بازی قایم باشک !
باید برم برگه ی تقویم رو عوض کنم...آبان هم تموم شد...سریع ... تند ...مثل روزهای پاییز که سریع شب میشن و سریع روز و اصلا نمی تونی حساب کنی کی هفته به هفته گذشت تا رسید به ماه آخر پاییز ...
بودن این ور دنیای نتم رو محدود کردم...یعنی من محدود نکردم یه جورایی مجبور شدم !...میشه حدس زد که بودن درون نت هم به مراتب محدود میشه ...
این روزها هستم و نیستم...به گفتنش در همین حد بسنده میکنم که اگه قبلا میومدم و جسارتی میکردم و حرفی میزدم و نظری میدادم براتون توی وبلاگهاتون یه مدت فکر نکنم بشه و یا خیلی کم بشه...این یک هفته که نبودم روزی نبود که یاد همه دوستانم نباشم ولی فکر میکنم فقط دو سه نفری یاد من بودند و این برام خیلی ارزش داشت...خیلی...
از غروب دارم برای خودم نقشه میکشم که فردا بعد از کلاس برم همون شیرینی فروشی که تازگیا کشفش کردم که شیرینی هاش خوشمزه است و کلی کیک و پای سیب بخرم...
شیرینی های زندگی من این روزها اکثرا شدند همین کیکها و شیرینی ها ...همین جوریه دیگه ! گاهی باید از شیرینی های مصنوعی استفاده کنی برای شیرین کردن زندگیت ...
هر روز اگه خونه باشم و" بیرون از خودم" ،از گوشه ی پنجره ی اتاقم بیرون رفتن تازه عروس داماد خونه ی روبه رویی و دست تکون دادنهاشون رو نگاه کنم و هر دفعه ته دل میگم آخی ...نازی...و ... !
چند وقت دیگه که ازین خونه میریم دلم برای این زوج تنگ میشه !حتی خودشون نمی دونن که یه نفر هر روز حواسشون بهشون هست و حتی وقتی دیر تر از ساعت معمول میان نگرانشون میشه ...نمی دونن یه نفر هر وقت که می بینتشون براشون آرزوی خوشبختی میکنه...
آخه از روزی که اومدن خونه رو دیدن و جهاز آوردن و زندگیشون رو شروع کردند یه جورایی از دور باهاشون بودم...
نمیشه بهتون بستی با طعم توت فرنگی تعارف کنم ...براتونم خوب نیست...هوا سرده سرما میخورین ...من میخورم جای شما...بدن آدم هم آدمه دیگه !گاهی دلش نصفه شب بستنی میخواد !
یک گروه از آدمها وجود دارند که بیشتر اوقات توجهشون به دیگرانه تا خودشون...کسانی که شونه و محرم و تکیه گاه میشن برای شنیدن درد ها و غصه ها ی دیگران و حل کردن مسایل و مشکلات اونها در حد توان و گاهی بیشتر از حد توان...
زندگی همه ی آدما پر از تلاطم و بالا پایین رفتنه...ولی بعضی ها از همون بچگی شرایطشون طوری هست که خود به خود یاد میگیرن و یا به خودشون یاد میدن باید یه مدل دیگه باشن...یه جور دیگه رفتار کنن... و یه جور دیگه بار میان... توی همین روزهایی که حال روحی و جسمیم خوب نیست باید جلوی دیگران بگم...بخندم...شاد باشم و دیگران رو شاد کنم...باید وانمود کنم خوبم...چند روز پیش که حالم خیلی بد بود ،نمی دونم اتفاقیه یا غیر اتفاقی که چند تا از دوستانم با فاصله ی خیلی کم زنگ زدن بهم .وقتی شمارشونو میدیدم با تردید جواب میدادم حوصله ی صحبت نداشتم اما دلم نمی یومد جواب ندم...صدایی میشنیدم که لحن غم انگیزش تمنا میکرد صحبت کنه و خودش را خالی...
یکی دو تاشونم که میدونم درونگرا هستن و فقط جلوی خودم صحبت میکنن و باید مثل همیشه با محبت طوری رفتار کنم که کم کم خودشون رو سبک کنن...این کار رو دوست دارم... اینکه کمک آدم ها باشم رو دوست دارم...اینکه محرم اسرار آدمها باشم رو دوست دارم ...اینکه هر کمکی از دستم بر میاد برای اطرافیانم انجام میدم رو دوست دارم...اما گاهی که خسته میشم و غمگین و کم میارم میگم کی به من کمک کنه ؟کی حواسش به من باشه خصوصا مواقعی که خودم در بحران هستم...
آخر ِ همه ی اون تلفنها و صحبتها میشنوم : چقدر صحبتمون خوب بود آوامین، مرسی؛خیلی بهتر شدم و وقتی از شنیدن صدای خنده اشون مطمئن میشدم بای میکردم ...بعد از هر خداحافظی به این فکر میکردم که چرا باید آروم کننده ی بقیه باشم و درحالیکه خودم محتاج یک تکیه گاه و آروم دل هستم...خواهرم میگه آوامین چرا همه ی دوستات با تو درد دل میکنن؟
مادرم میشنوه و میگه چون دایه ی مهربون تر از مادره برای دیگران !
شارژم کم شده و نیرومو از دست دادم...این سه چهارماه خیلی نیرو صرف کردم برای سرپا نگه داشتن خودم...به ذهنم میرسه به خانوم روانشناس زنگ بزنم...اما هر چی شمارشو میگیرم گوشیش خاموشه...وقتی تماسم بی جواب می مونه یادم میفته که یکی دو باری که باهاش حرف زدم بهم گفت:من واقعا نمی دونم چی باید بهت بگم چون تو نیاز به مشاوره نداری آوامین همه چیو خودت میدونی و میفهمی و حرفی برای من نمیذاری که تو ندونی و من بزنم...مطمئن باش افسرده نیستی یا نشدی و نمیشی...اقتضای زمانه و به خاطر شرایطته...شرایطت که عوض شه خوب میشی...و من ته دلم میگفتم برو بابا روانشناش درپیت !!!
هرکسی خودش و شرایطش رو خوب میشناسه و درک میکنه...زمانی که مساله ی ع پیش اومد من بد بودم اما میدونستم هر کس دیگه هم بود همینطور بود و طبیعیه...و خودم رو بابت ناراحتیم سرزنش نمیکردم...اما الان در حالیکه چند وقته به این نقطه رسیدم که مطمئنم تموم شدن اون قضیه یکی از اتفاقات مثبت زندگی منه و از نبودن اون شخص خاص احساس خوبی دارم ولی وقتی میبینم که ناگهانی این طور به هم ریختم و رفتارهام شبیه نوزادی شده که گریه میکنه چون نمیتونه بیان کنه ناراحتیش چیه و دردش چیه بیشتر بهم فشار میاد...برای اون نوزاد حداقل کسی هست که نگرانش بشه و کنکاش کنه تا دردش رو پیدا کنه...ولی وقتی به این فکر میکنم که شنونده و پناه گریه هام خودم هستم و خودم باید علتش رو پیدا کنم همین عاملی میشه برای ریختن اشکهام...
یه نفر گفت بیشتر از اون که ناراحت باشی به نظر میاد ناآرومی...ناراحتی رو نمیدونم اما بله واقعا ناآرومم...امروز به این نتیجه رسیدم که بهتره بپذیرم اشکهامو...وجلوشون رو نگیرم و از ریختنشون خودم رو سرزنش نکنم و بذارم راحت بریزن...
گاهی وقتها آدم مجبوره و فقط میتونه غمش رو بغل کنه و دلتنگیشو در آغوش بگیره . گریه های من نه برای قبول شدن و استرس کنکور ارشده و نه مثلا توقع داشتن از دیگران و اینکه چرا فلان نیست و بهمان ..نه...چیزی که آشفته ام میکنه افکاری پریشونیه که چند وقته زیاده از حد به ذهنم هجوم میارن واضطراب عجیبی که هیچ وقت نداشتم اما الان دارم ... با شناختی که از خودم دارم ریختن این همه اشک اون هم در خیلی از مواقع بی اختیار و سر کوچکترین مسایل طبیعی نیست ...این همه فرار از ذهنم به خاطر منحرف کردنش از انواع و اقسام افکار ترسناک و وحشتناک طبیعی نیست...شاید حق با سمیرا باشه و افسرده شدم ... باید یه فکری به حال خودم بکنم...کمک خودم برای خودم...
*متاسفم بابت پست های چند وقت اخیرم ! قصدم ناراحت کردن کسی نیست...به هر حال از همه عذرخواهی میکنم...
وقتی اون پست رو نوشتم حالم بهتر نشد اما یه مقدار کمی فشار روی قلبم رو کم کرد و بعد از نوشتنش پریدم روی تخت و ...دلم میخواست یکی باهام حرف بزنه یا یکی یه حرفی بزنه که آرومم کنه...ازون حرفها که گاهی یکی مثل فرشته جلوت ظاهر میشه و میگه و تو رو به فکر وا میداره و آرومت میکنه...
یاد وبلاگم افتادم و آدمهایی که میشناسمو نمیشناسم توی این سرزمین نت...امروز به خودم گفتم برو یه سر بزن شاید کسی چیزی برات نوشته باشه که بشه همون جمله ای حرفی که دنبالشی ...
اما...نتیجه اش این شد که صفحه رو باز کردم و خیلی ندیدم حرفی و جمله ای...حتی شاید کمتر از همیشه...حتی حس کردم واقعا هیچ کس نفهمید چمه...
و یا شاید این قدر بد بودم و تکراری که همه پیش خودشون گفتند برو بابا ما بدتر از توییم و چقدر لوسی و اه اینم که داره ناله میکنه و حوصله ی ناله خونی ندارمو ...
طبق حال و احوال این روزهام اشکام ریخت پایین ...زل زدم به مونیتور... چرا بعضی ها توی نت تب میکنن و فرت و فرت براشون موج مثبت و کلمه و جمله میاد !حتی یه جمله ی ساده ی امیدوارم بهتر شی...منم این حالتها رو تجربه کردم...طبیعیه...خسته ای...یا برو مشاور خطرناکه و هزار هزار حرف دیگه که حداقل روشون فکر کنم و ته دلم گرم شه لااقل چند نفر فهمیدن حرفم رو...
دلم گرفت...امروز اینجا رو باز کردم که گرم شم که شاید کمک کنه حالم بهتر شه اما بدتر شدم...
نه...من از آدمهای نتی هم دیگه انتظاری ندارم...جوری نیستم که دوست داشته بشم...
اینجارو دوست ندارم...هیچ جا رو دوست ندارم...
تقصیر کسی نیست...تقصیر منه...بدم میاد...از اینجا...از همه...
از فضای همین نتی که پر از تبعیذ و دروغ و کلک و چاپلوسی و عقده بازیه...
من الان و این لحظه از همه چیز این فضا بدم میاد...من دلم میخواست محبت واقعی و صمیمی کسی رو از دل حس کنم...
مثل مواقعی که خودم با تمام وجودم برای کسی حرفی میزنم...
اما مطمئنم هیچ کس حال واقعیه من رو نفهمید...درد من رو نفهمید... یاشاید بهتر بگم ندیدم و نشنیدم اون حرفیو که کمکم کنه...حرف احمقانه ای میزنم ؟نه !؟
نه...یادم نرفته...من اینجا بی توقع نوشتم...برای خودم...اما باید بگم امروز برای اولین بار حسودی کردم به کسانی که با یه آخ ؛همه سرازیر میشن و حرف میزنن براش حتی کوتاه !
شاید بگین عقده ای شدم !آره؛شدم...دوست داشتم دلم رو الکی خوش کنم اما خودم خشک شدم...
امروز برای این حسودی کردن خودم هم گریه کردم !که یعنی اینقدر بدبخت شدی که واسه خاطر چهارتا کلمه غمگین تر بشی و صورتت خیس بشه ؟!
خیال خامیه که توقع داشته باشم کسی حرفی بزنه تا آرومم کنه...هیچ کس جز خودم نمیتونه بهم کمک کنه...فقط خدا من خسته هستم...خسته تر از اونکه به خودم کمک کنم...خودت یه طوری هوامو داشت که محتاج هیچ احدی نشم...باید کم کم این اشکامو یخ کنم و خودم رو محکم و ذهنم و کنترل...
سعی میکنم...سعی...اصلا چرا من اینجور شدم ؟!آوامین باورت میشه این حرفها رو تو نوشتی ؟!
عیب نداره...بنویس...اینجا مال توست...هیچ کس حرفی نزنه تو لااقل میتونی واسه خودت حرف بزنی...
واسه خودت !نه واسه کسی...و نه برای حرف و صحبت و نصیحت و همدردیه کسی...با خودم که حرف میزنم ...این یکی هم روش...برای خودت و خودت فقط بنویس...
میتونین مسخره کنین...میتونین دعوام کنین و هر چی که دلتون میخواد بگین !میتونین بگین متاسفم برات...میتونین بگین دیوونه شدی !...آره...من دیوونه شدم... روانی شدم...من الان و این لحظه و امروز و دیروز چندین روز گذشته و معلوم نیست تا کی دیوونه ام...
احساس میکنم از نوشته ی پست قبل همه فکر کردند که من چقدر آرومم !ولی دقیقا اون نوشته عکس این مطلب بود !من اروم نیستم که هیچ خیلی هم بدم !متاسفم بابت نوشته های چند وقت اخیرم...گفتن نداره اما جایی جز اینجا نمیتونم خیلی راحت از احساسم حرف بزنم و حالم رو تشریح کنم...
گفتم خدا هست....مهر هست...مهربونی هست...اینها جملات مثبتی هستند که برای آروم کردن ذهن و دل و روحم استفاده میکنم !و واقعا اگه همین امید به خدا نبود شاید با این حالم طوری میشد که ...!!!تنها راه برای کنترل ذهنم تکرار همین جملات و نفس عمیق و صلوات دادنه...یک طور خاصی شدم این روزها !اصلا هم نمیدونم چرا...
کافیه ذهنم یک لحظه فرصت پیدا کنه تا انواع و اقسام افکار منفی و ترسناک و وحشتناک در من شعله ور شه !اینقدر این روزها خبرهای بد شنیدم و ماجراهای تلخ و دردناک زندگی آدمها رو دیدم که از دنیا و ادمهاش میترسم !فوق العاده حساس شدم !من همیشه حساس و عاطفی بودم اما الان طوری شده که این عاطفی بودن اختلال در زندگیم ایجاد کرده !شاید روانی شدم...انگار که کنترل ذهنم دست خودم نیست و یک عالمه و حرف و حادثه و اتفاق بهش حمله میکنن !دیدین توی فیلمها طرف داره فکر میکنه و حرفها و وقایع از هر طرف بهش حمله میکنن و توی ذهنش صداشون تکرار میشه و نمیتونه ازشون فرار کنه ،من دقیقا اینجوری شدم!کافیه توی خیابون یک صحنه که شاید معمولی باشه ببینم و اشکهام جاری شن !خیلی هنر کنم بغضم رو توی خودم خفه کنم !
امروز یه آقای نابینا رو دیدم و به هم ریختم !
امروز یه پدر و پسری رو دیدم که با دیدن کفشهای اون مرد و ظاهر بچه نمی دونستم به کجا فرار کنم !
دیروز یه نفر یه حادثه ای رو برام تعریف کرد که وحشت کردم و امروز همه اش میاد جلوی چشمم دلم برای اون شخص کباب میشه و بی اختیار میگم آخه خدا چرا ؟!...
نگرانی هام زیاد شدند...از این دنیای بی ثبات و بی تضمین میترسم ...
تقریبا از پونزده مهر استارت درس خوندن برای ارشد رو شروع کردم !اما اونطوری که دلم میخواد نمی شه درس بخونم !هر کار میکنم نمیشه !خیلی دلم میخواد میانگین روزی هفت ساعت درس بخونم اما به زور به چهار ساعت میرسه !متوجه شدم رشته ای که انتخاب کردم واقعا سخته...اما از انتخابم به شدت راضیم !چون برعکس خیلی ها گول درسهای کمش رو نخوردم به خاطر علاقه انتخابش کردم اما حرفم اینه که دلم میخواد قبول شم تا راه برای تعویض روحیه ام بازشه و بخشی از اون چیزهایی که از دست دادم رو به دست بیارم !اما با این وضع و این وقت کم ... راجع به بد بودن حالم مثلا بگم از یه طرف دلم میخواد قبول شم از طرفی میگم نکنه قبول شم و ازون طرف یه چیز دیگه رو از دست بدم !!!خودم میدونم...وضعم خرابه...
حداقل در زمینه ی درس و کنکور نمیخوام منفی بافی کنم...تلاشم رو تا اونجایی که اوضاع و احوالم اجازه میده میکنم ولی نمیدونم چرا همه تلاشم میشه در حد چهارساعت ! و برای رشته ی من این میزان درس خوندن یعنی بهتره اصلا نری سر جلسه !!!
چند وقت دیگه هم اساس کشی داریم و توی این وقت کم اساس کشی هم در نوع خودش نوبریه... باز اوضاع خونه به هم میریزه یعنی به هم ریخته از الان... و اعصاب مامان که به خاطر اساس کشی و خیلی مساله های دیگه بیشتر از همیشه داغونه و ... !!!میخوام بگم به خودم که اگه امسال نشد سال دیگه اما یه چیزی مانع میشه و منو میترسونه از بیان این جمله !
دلم میخواد امسال قبول شم...یعنی میشه ؟!
من خوبم...من خوبم...من آرومم...من میتونم...من به اندازه ی کافی وقت دارم...خدا هست....مهربونی هست....عشق هست...امنیت هست....آرامش هست...تو آرومی آوامین !؟تو می تونی آوامین ؟!تو ...تو...
خدایا کمکم کن...می ترسم...دلم نمی خواد اشکهام بریزن...چرا داری گریه میکنی آوامین ؟!چرا ؟گریه نکن!گریه نکن !...من دیوونه که نیستم؟هستم؟!؟؟؟؟؟؟
کلماتم ناپدید شده اند در افکار مشوش این روزهایم که بی دلیل و گستاخ به ذهنم هجوم می آورند ...
می ترسم از نقشی که این افکار بر من میزنند...میگریزم...اما باز در نقطه ای خلوت اسیر میشوم !
اسیر افکاری که می ترساندم...میجنگم با خودم و در خودم...
من میدانم که خدا هست...مهر هست...مهربانی هست...من میدانم که او هست...و همه در پناه اوییم...
من همه ی کسان و چیزهایم را در پناه او جمع میکنم تا قدری آرام گیرم...
تکرار میکنم...مدام...پشت سر هم...آرام...بلند...آرام...بلند...
خداوند عشق است...خداوند مهر است...خداوند مهربانی است...
ما همه در پناه اوییم...به تو پناه می اورم...
تکرار میکنم...آرام...بلند...ارام...بلند...
من آرامش خداوند را حس میکنم...من در آرامش او می آسایم...
خدایا من حالم خوب است ؟!
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد .
اوضاع مشابهیست ،نه ؟!
نگاه کردم به آسمون، دیدم ابرها قلب شدن...
دستم رو گذاشتم روی قلبم دیدم قلبم ،ابری شده...
این چشمهام بودند که می باریدند
.
.
.